Teddy Bear

*من و تو*


درد دل ........

امروز چرا من این جوری بودم ؟ از اون لحظه ایی که بیدار شدم تا اون موقع ایی که مسیر به اون طولانی رو پیاده  اومدم!! البته از اون پیاده روی بی موقع به این طرف گرفته ترم. اما مطمئنم  یه گریه درست و حسابی نیاز دارم این رو هم اون لحظه ایی فهمیدم که تو ماشین ، نسیمی که از پنجره ماشین به صورتم می خورد اشک های که دور چشمم حلقه زده بود و راهی برای ریختن روی صورتم پیدا کرده بودن  رو خشک کرد. حالا من موندم  و بغضی  سنگین........

خیلی فکرا، خیلی حرفا، یادها ،خاطره ها،بدی ها،خوبی ها،خوشی ها وناخوشی ها،تصمیم ها و...... و...... و....... و ...... رو الان مرور کردم اما !!!

 دل خوشیم در حال حاضر  به لحظه ایه  که یه گنبد طلائی رو پیش روم می بینم چون احساس میکنم تنها جایی که در این اوضاع بدون دلهره ام،احساس امنیت میکنم، کمتر از 24 ساعت به زمان حرکتم مونده و من از الان بی صبرانه برای اون زمان لحظه شماری میکنم تا عقده  دل باز کنم.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧ - mahsa

الکی....

همیشه منتظر بودم... همیشه چشمم به در بوده...

هیچ وقت نفهمیدم چرا... هیچ وقت نفهمیدم برای چه کسی.. چه چیزی...

همیشه الکی عاشق بودم...ولی نمیدونم معشوقم کجا بوده... اصلا بوده یا نبوده!

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ - mahsa

دلم برای خودم میسوزه ..........

خیلی وقته که دلم می خواست  توی این صفحه چیزی بنویسم  اما  جرات ا ین کار رو تو وجود خودم نمی بینم.
اصلا برای کی بنویسم وقتی دیگه کسی نیست بخونه گریه نوشتن چه فایده ایی داره ؟؟ اگه قرار باشه برای خدا بنویسم اون که نیازی نداره براش بنویسم و مکتوب کنم که چی توی دلم میگذره بلکه بالعکس این منم که نیازبه درک دارم  !!!!!!!!! 
 
پس حالا که مرحمی برای دل سوخته  پیدا نشده گریهبرداشتن پارهای از دلخواسته ها و خاطرات گذشته که مثل کنه های زخم به روی دلم بسته شده کمکی نمی تونند به من بکنند به جز این که من را به فکر درمانی وا دارد که وجود ندارد.
پس دل بیچاره  به نگاه های ترحم آمیز هر لحظه وهرساعت من قانع باش که بیشتر از این از من بر نمیاد. میدونم زخمی تا ابد موندنی ودرمان ناپذیر هستی پس با من مدارا کن.وقتی سر ناسازگاری داری از شدت درد دنیا رو به چشمانم سیاه میکنی ، آخ که چقدر دوست دارم جنست از سنگ بود.

همیشه عشق از چشم  شروع میشه وبه قلب می رسه

اما عشق ما از قلب شروع شد وبه چشم نرسیدگریهگریه

*** نفیسه دوست عزیزی که جسارت نوشتن دوباره را به من دادی ازمن خواستی ابهاماتی رو که در ذهنت به وجود آمده رو رفع کنم اما آدرسی برای پاسخ به سوالاتت نداشتم اگر بازهم مشتاق به دونستن بودی آدرست رو برام بذار .   
   
  

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ - mahsa

تولدم مبارک ....

دلمان خوش است که می نویسیم


و دیگران می خوانند


و عده ای می گویند


آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند


و بعضی می خندند


دلمان خوش است


به لذت های کوتاه


به دروغ هایی که از راست


بودن قشنگ ترند


به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند


یا کسی عاشقمان شود


با شاخه گلی دل می بندیم


و با جمله ای دل می کنیم


دلمان خوش می شود


به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی


و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود


چقدر راحت لگد می زنیم


و چه ساده می شکنیم


همه چیز را

الهی!

بشنو دعایم را، آن گاه که به درگاهت دعا می کنم؛ و صدای ناله ام ، هنگامی که تو را صدا می کنم؛
الهی!

اکنون به سوی تو آمده ام. بیچاره ام و در برابرت ایستاده ام.

امیدوارم، اگر چه در حال گریه و ناله ام.
الهی! با خبری ...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ - mahsa

اون دیگه دوستت نداره دلم .....

متاسفم دلم 

اون که می گفت بی تو غم دنیا رو داره

باورش سخته ولی اون دیگه دوستت نداره

متاسفم دلم خبر از حالت نداره

کاش دعات کنه اونی که این روزا دوستت نداره

متاسفم اگه احساس قشنگت دیگه ارزشی نداره

اما نفرینش نکن اون که تقصیری نداره

دل من نگو که سوختی از غم رفتن اون

من نمی خوام  خیال کنه گناهی بوده گردن اون

متاسفم دلم،گل معصوم نجیبت تو رو دیگه نمی خواد

بیا منتظر نشینیم اون دیگه نمی یاد....

**********************************************************

امروز روز جشن تولدم رو با کسی جشن گرفتم  که به دلیل گردش های خورشید و ماه ، امسال تولد عزیز ترین و پا ک ترین آدم روی زمین و من در یک روز است و این باعث افتخار و غرور من شده و یکی از پر خاطره ترین روز از روزهای زندگی امسالی که تا به امروز گذرش را به دلیل اتفاق های ناخوشی که برام افتاد. باورش سخته  اما واقعیت داره آخرین ماه تابستون رسیده و من درک نکردم ،انگار هنوز سال تازه شروع شده.

 چه زود ........

در این نوزده سال  نه من یادم میاد ونه مامان و بابا  یادشونه که  من در روز تولدم  جمکران باشم. اما امسال بودم شاید اگه نیمه شعبانی نبود هیچ وقت در عمرم این اتفاق شیرین زندگی ام نمی افتاد _ خدایا شکرت _  دوست نداشتم که هیچ وقت روز تموم بشه، دل کندنم ازاین زمین پاک سختر از سه شنبه ها شده بود. به حدی که فکر می کنم  حوصله ی دوست همراهم رو هم سر برده بودم  اما اون از چیزی خبر نداشت .اگر می دونست قطعا چشمهای پر از تعجبش رو شاهد نبود م   

خلاصه ی  حرفام اینه که خدای مهربونی ها شکرت به دلیل همه ی امید ها و آرزوهایی که به دلم دادی به خاطر همه ی زیبایی زندگی ام  به خاطر داشتنت و....

  مولای من!   

  ای کاش می دانستم کدامین سرزمین غریب با وجود نازنین تو آشنایی دارد و آغوش

خویش را برای مهربانی هایت گشوده است.   

  …یا بن الحسن!   

  سخت است برای من که سایه تمام مردم از میان کوچه نگاهم بگذرد، اما پنجره چشمانم به

روی خورشید زیبای تو بسته باشد و باغ دلم از بهار به صدایت بی نصیب بماند.   

نیمه شعبان مبارک

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧ - mahsa

خداحافظ همین حالا ..........

دلقکدلقکدلقکدلقکدلقکدلقکدلقکدلقکدلقک

بضاعتم چیزی نیست جز یک تبریک ساده ولبریزازمحبت.

سالگرد تولدت مبارک تشویق

بای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بایبای بای

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که، بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که ، منو از چشم تو میدید؛

اگه گفتم خداحافظ ، نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد، دوباره آخر جاده ست؛

خداحافظ واسه اینکه، نبندیم دل به رویاها

 

بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا

 

گریه گریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریهگریه

 

الهی...

 

دانی که بی تو هیچ کسم...دستم بگیر که در تو رسم...به ظاهر قبول دارم به باطن تسلیم نه از خصم باک دارم

 

 و نه از دشمن بیم...اگر دل گوید چرا؟گویم سرافکنده ام و اگرعقل گوید چرا؟

 

گویم که من بنده ام...

 از هر کسی که این نوشته رو می خونه  تنها یه خواهش دارم

 اون هم اینه که برام دعا کنه

دعا کنه  طاقت بیارم

 دعا کنه که  کاری کنم که دل و زبونم  یکی بشن

  دعا کنه اون روزی رو نبینم که خدا از من خسته شده

دعا کنه .......

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ - mahsa

تولدت مبارک ........

من برای سالها می نویسم سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود .

همیشه یکی بود و یکی نبود

امروز یکی از همون دوشنبه های کابوسی امساله منه همونایی که بهت گفته بودم دوست دارم حذف بشن یکی دیگه بهشون اضافه شد.این یکی خیلی فرق می کنه چون با امروز درست یه ماهه که پدر بزرگم دیگه پیشمون نیستگریه اون یکیش هم سالگرد تولد عزیزی که دیگه برای من نیست افسوس. دوتا اتفاق که هر دوشون حرف از نبودن می زننآخ .

امروز دیگه بسه هر چقدر ساکت نشستم و حرفام رو دلم تلنبار کردم و خودم گفتم  دلم شنید و خدای دلم . خب توی دنیای واقعی حق ندارم ابراز کنم  چون ممکنه زندگی  یکی دیگه رو به خاطر خواسته های خودم  خراب کنم اینجا چی؟  یعنی اینجا هم حق ندارم بگم هنوزم دوست دارم ؟! یعنی باز هم حق ندارم روزی که براش هزار تا نقشه کشیده بودم رو جشن بگیرم؟ دارم خفه میشم  میگن دنیا بزرگه  من که بزرگی ایی ازش ندیدیم .

خدا یادته پارسال توی  همین  شب  درست ساعت ۲۴:۰۵ به مهدی زنگ زدم  با این که به مهدی قول داده بودم  و قرار گذاشته بودیم که ساعت هایی که مهدی سر کاره با هم تماس نداشته باشیم و من این کار رو کردم چون دلیل قانع کننده ایی داشتم ،خواستم اولین نفری باشم که  تولدش رو بهش تبریک می گه باشم . هیچ وقت اون شب رو فراموش نکردم  چون توی کارم موفق شده بودم  یه سورپرایز واقعی  این رو از دیر جواب دادنش و مکثی که اول حرفامون کرده بود یه جورایی فهمیده بودم و زمانی که  بعد از تعارفات و.... ازش پرسیدم حالا چرا اول که گوشی رو برداشتی این قدر عصبانی بودی اولین جمله ایی که  تو جوابش گفت : یعنی از امشب  یه سال پیر تر شدم و مسئولیتم بیشتر و سخت تر برام گفت یه جورایی با دیدن شماره نگران شده بود و با قولی هم که من داده بودم انتظارش رو نداشت و....  

اه اینا رو برای چی دارم  به تو می گم  خودت که دیدی و بهتر از خود ما توخودت خوب می دونی که چی شده و چی نشده .

حالا امشب نه تنها اجازه ی این رو ندارم که توی این ساعت زنگ بزنم وتبریک بگم بلکه تا عمر دارم  اجازه اش رو ندارم که ...

الان وقتی این جمله رو نوشتم  به ذهنم اومد که : به قولی که  بین  من و مهدی بود عمل نکردم اما تا الان تونستم به قولی که به تو دادم عمل کنم و هر روز دارم سعی می کنم موفق تر باشم اما اون موقع هیچ تلاشی خاصی رو انجام نمی دادم  فقط حرفی زده بودم و می دونستم که باید بهش عمل کنم و گاهی نافرمانی می کردم و...( خلاصه این که یه لحظه احساس رضایت بهم دست داد قضاوت درست بودن یا نبودن این احساسم هم با خودت )

چی داشتم می گفتم .....( یه نگاه  به کل  حرفایی که نوشتم  می کنم ) پارسال با چه آرزویی (کنار هم بودنمون  توی این روز )  صحبتهامون رو تمومش کردم و تو به کارت ادامه دادی و امسال درست یک سال داره از آرزوم می گذره  نه تنها برآورده نشد بلکه حتی امسال نمی تونم اسمی ازش بیارم حتی نمی تونم موکولش کنم به یه ساله دیگه خیلی سخته ....

هنوزم وقتی دله سرکش من به خاطراتم تلنگر می زنه و به گذشته ی با تو سیر میکنه قلبم تندتر می زنه جوری که می خواد از سینه در بیاد و دستهام کرخت می شه و تموم تنم بی حرکت و بی حس میشه از نوک انگشت پاهام سرد میشه و لرزی رو به تومه تنم میاره ، نمیدونم می تونی این حس هایی که برات گفتم رو درک کنی یا نه؟! اما آرزو می کنم برات که هیچ شبی به این درد  دچار نشی چون من خیلی خوب می دونم چی می کشه اون کسی که با این وضع به خواب بره .

هنوز هم برات نگرانم برای  کم خوابی هات ،برای تصمیماتی که برام گفتی، نگرانم چون امسال هوا خیلی گرمتره وخون اومدن  بینی ات به قوله خودت هر چند وقت یه بار یه واحد خون اجباری باید بدی  فکر کنم توی این شرایط خونریزی باید بیشتر باشه چقدر بهت گفتم یه دکتر خوب برو گوش نکردی تصمیم گرفته بودم وقتی که اومدی با هم بریم پیش همون دکتری که برات گفته بودم (عجب اومدنی .......) ، نگرانم برای رانندگی ات  نکنه بازم  دست اندازها رو جوری  رد کنی که  کسی که تو نمی بینه فکر کنه پشت ریل آهن ایستادی و قطار داره رد میشه ... دلم برای لجبازی هات تنگ شده ،دلم برای غرورت تنگ شده ،دلم برای لهجه ات تنگ شده، خنده هات، گریه هات ...... می خوام یه بار دیگه بپرم وسط حرفات و تو بازم هیچی نگی .... بازم  می خوام عصبانیت کنم و بعد بخندم بگم  عصبانی می شی بهترمی شی .می خوام ازت عذر خواهی کنم بابته این که باعث شدم دستت رو بسوزونی  اونم به خاطرهیچ و پوچ .می خوام یه بار دیگه صدام کنی یه باردیگه از زیر زبونم حرف بکشی یه عالمه اتفاق برام افتاده که به هیچ کس نگفتم و نمی تونم بگم همون حرفایی که جز تو به هیچ کسه دیگه نمی گفتم  خیلی تنهام موفقیت هایی که اولین نفر تو بودی ازش باخبر می شدی رنجش هایی که آخرین نفر تو بودی می شنیدی یک سال منتظر بودم تا برام بگی  بالاخره دوره ات تموم شده اما بی انصاف درست لحظه ایی که آخرین مراحل رو داشتی می گذروندی و قدمهای آخرینت بود تا پیروزی بی خبرم گذاشتی به خدا رسمه مردونگی این نیست به همون خدا قسم من بخیل نیستم همیشه آرزوم پیروزی و موفقیتت بوده و هست. به جرات می تونم بگم این خرگوشه سه ماهه که  نتونسته لب به هویج بزنه ............

یاد آوری لحظات خوب و بد هیچ فرقی نمی کنه بغضی تموم وجودم رو فرا می گیره که گفتنی نیست حتی شنیدنی هم نمی تونه باشه فقط باید توی شرایط قرار گرفت تا درک کرد همون طور که من هنوز نتونستم  بفهمم چرا؟؟! تا به حال نتونستم برای هیچ یک از سوال هام جواب پیدا کنم تو حتی فرصت پرسیدن رو هم از من گرفتی تا اومدم به خودم بیام دیدم که دیگه ندارمت .اشکال نداره دنیا می گذره و این تنهایی که داره من رو از پا در میاره هیچ کس نمی فهمه و نمی می بینه  یا نمی خواد که ببینه ...... 

لبخند آخرین من دروغ معصومانه بود

برای پنهان کردن داغ دل دیوانه بود

آوازم در غم آسمان در گلویم خشک می شود

فریادی به کوچکی قفسم در شیار این حصار

می شکند

گناهم چیست ؟

پرو بال داشتن ؟ یا عاشق بودن؟

یا شاید آواز خواندن ...

ای یادگار روزهای زرد پائیز

مهم نیست که اکنون دلت برای کسی دیگر می تپد

مهم آن است که من برای همیشه تنهایم

کاش می فهمیدی !

 

کادوی  من برای تو توی این روز قشنگه زندگی ات، اینه که برای همیشه تو رو و آرزوهایی که قرار بود با تو شکل بگیرن  رو رها می کنم البته تا به امروز هم سعی در همین کار رو داشتم اما ته دلم راضی نبود . با این که هنوز توانش رو درونم پیدا نکردم اما می خوام از یه راه دیگه هم امتحان کنم  

حالا امروز می خوام  تصمیم جدی خودم و زندگی ام رو بگیرم و می خوام  سعی به عملی کردنش بکنم  فکر کنم بعد از این چند ماه امروز زمان مناسبی باشه برای یه تصمیم نهایی  به دور از دغدغه های فکری  دیگه  و....

من پذیرفتم شکست خویش را     پند عقل دور اندیش را

من پذیرفتم عشق افسانه است     گرچه  دل عاشق و دیوانه است

میروم از رفتنم شاد باش        از فراق بودنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از من میروی     آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی این درد را     تلخی برخورد های سرد را

 امروز من تو را رها خواهم کرد

******

و چه دشوار است دوری کسی که سالها در قلبت بوده اما خدایا آنقدر دوستش دارم که برای آرامشش رهایش خواهم کرد به خاطر همیشه با او بودن هرگز بند نخواهم ساخت او آزاد است؛ اگر بازگردد پنجره قلبم همیشه گشوده اکنون که او در بند خود در گره امیال پوشالی گرفتار است از خدا میخواهم تا هدایتش کند سلامتش بدارد امروز رهایش کردم در انتظار الطاف خداوندی ات سرمه می کشم وبا صورتیهای فردایم تو را در قلب خود نگاه داشته و دوستت دارم

من در این کلبه خوشم ،

 تو در آن اوج که هستی خوش باش .

من به عشقم خوشم

 تو به عشق هر که هستی خوش باش

یادت هست برات آشفته غریبانه گفتم :

همیشه با من باش؟!

چه زود روزها رفت !! .......

و حالا برای تو می نویسم از اون چیزایی که دیدم و ندیدی از اون چیزایی که داشتم و نخواستی از اون که بودم و تو نبودی  و حالا که داره  رنگ  نگات از یادم می ره  حالا که پژمردم ، از دست دادم ... از دست رفتم... برات می گم از دردی که من رو آزار می داد. می نویسم از دستی که با من بود و دلی که بی من .... ونگاهی که غریبه شد با احساسم ...حالا فقط یه خاطره دارم که هر شب تازه می کنمش

... عشق ...

اگر چه دلم برای معصومیتی که از دست رفت تنگ شده و هنوز هم جای خالی خیلی از آرزوها هست و هنوز هست دلی که بی تابی کنه  برای نگاهی  .....

من نتونستم  در برابر کلمه ی عوضی که یکی از دوستانم به تو نسبت داد تحمل کنم چطور می تونم به خواسته ات که گفتی نفرینت کنم تاب بیارم ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.. واقعا فکر می کردی از من بر میاد؟! یا خواستی مظلوم نمایی کنی؟ چی در موردم فکرکرده بودی و من رو چه طور شناختی که این حرف رو زدی؟ بعضی حرفایی که روز آخر زدی و بعضی قضاوت هایی که ازجانب من انجام دادی اونقدر من رو بهم ریخته که حرف جدایی نتونست اون کاررو با من بکنه البته نمی گم جدایی آسونه نه اتفاقا برای کسی که همه ی آینده اش رو ساخته به تحقق نرسیدن یه آرزوش براش غیر قابل تحمل میشه حالا چه برسه به خراب شدن آینده ایی که برایش هزار و یکی  راه پیش بینی کرده بود و آوار شدن همه ی آرزوها بر سر... خیلی  سخته شاید تا الان تونستم با صد تا دروغ که به دلم گفتم و امیدی که به خودم دادم و خدایی که پشتم بوده تونستم ایستادگی کنم اما هنوز نتونستم جواب قانع کننده ایی به حرفات و رفتار لحظه های آخر داشته باشم اما یه چیزی رو خوب یاد گرفتم اونم اینه که یه دست هیچ وقت صدا نداره چه توی بلا یا و چه درشادی ها  حتی در صبر کردن

 نفرین نمیکنم تورو                           هرجا میخوای بری برو

نگو قسمت نبوده                                 خودت نخواستی برو

هر جا میخوای برو؛ دیگه دل تو رو نمیخواد

این عشق تو مرده؛ این دلم تو رو نمی خواد

ای دل من دیگه بسه                            از عاشقی شدم خسته

نمیخوام که عاشق باشی                        دیگه بسه؛ دیگه بسه

تو این روزها  دور و زمونه              دیگه هیچکس عاشق نمی مونه

تاعاشقشی دل میسوزی                 چند با رسوختی ؛ دیگه بسه

ای دل من چرا صدایت در نمیاد

این همه آزارت میدن

چرا صدایت در نمیاد

هر کی از راه میرسه؛ یه زخمی به تو میزنه

چرا هیچی نمیگی چرا صدایت در نمیاد

آروم بگیر دل بی طاقت                      دیوونم نکن دل بی طاقت

آتیشم نزن دل بطاقت                      فراموشش کن  دل بی طاقت

نمی دونم قضاوتم درسته یا نه اما  بعد از به دور بودن از احساسات و عواطفم نسبت به تو فکر می کنم روزای آخر زبون و دلت دیگه یکی نبودن امیدوارم اشتباه کنم .البته دراین مورد تو روهم مقصر نمی دونم،چون می دونم برسردو راهی موندن خیلی  مشکله و خوشحالم از این بابته که بین من و خانواده ات ، پدر و مادرت رو انتخاب کرده وبا این کارت به من ثابت کردی درباره ی این موضوع هیچ اشتباهی نکردم و درست شناخته بودمت و انتخابم در این مورد مشکلی نداشته . برایت آروزی موفقیت و خوشبختی می کنم هر جا که هستید زیر سایه خدا باشی ان شا الله و زندگی ات روز به روزشیرین تر باشه و الهی که هیچ وقت دیگه در مورده هیچ مسئله ایی برسردو راهی گیرنکنی و جایگاه خدا رو توی زندگی گسترده تر کنی . و دعای آخرم و همیشگی ام اینه که خدا هر چه رو که تو احتیاج دارید و به صلاحه خودت و همسفره زندگی ات هستش چه اونایی رو که فکر می کنی بهش نیازداری زودترازاون لحظه ایی که فکر می کنی  برآورده به خیر بشه همه ی خواسته هایی که به زبون میاری و همه ی اون چیزایی که بهش نیاز داری و تا به حال نخواسته ایی رو برات فراهم کنه ان شا الله .        مراقب خودت هم باش   

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ - mahsa

زخم دل .....

ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت تا کی اسیر
ای مرگ تن این دست من دستم بگیر دستم بگیر
در سینه ام ای آرزو محض خدا دیگر بمیر

ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ترکم کنید
ای روز و شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید
من تا گلو در حسرتم افسرده ام ترکم کنید
از وحشت فردای خود آزرده ام ترکم کنید

دو روزه حس و حالی رو دارم که خود من هم نمی دونم که چیه؟حال و هوایی که نه توی لحظه هایی که فکر می کردم در اوج شادی و رحتی و... هستم حسش کردم ونه در لحظه هایی که فکر می کردم ممکن نیست بد تر از این  پیش بیاد؛ رو دارم.بغضی که نمی دونم از کجا جوشیده و گاهی به طور وحشناکی به سراغم میاد در حدی که احساس خفگی به من دست می ده و حسرت آزاد شدنش به دلم می مونه  دنبال یه جای دنج می گردم، خلوت و ساکت  بدون مزاحم جایی که من باشم و خدا . دنیای خدامون هم خیلی کوچیکه که حتی نمی تونی  جای خلوتی برای خودت پیدا کنی  تا بتونی اسم پناهنده و معبودت  رو تا اونجا که دلت  می خواد فریاد بزنی  حتی نمی دونی  عادی صداش بزنی چون ممکنه یکی صدات رو بشنوه و برداشته غلطی داشته باشه و تو رو کفری کنی . احساس می کنم دلم پر شده از حرفایی که تو خودش ریخته . نوعش فرقی  نمی کنه که حرفای  دوست داشتنی و مطابق میله دل یاشه و یا غیر قابل تحمل یا رازه زنگی دیگران ویا حتی رازی از زندگی خودت باشه . فقط گاهی شاید  احساسات خودم رو روی ورق بیارم اون هم با صد تا ترس و لرز که نکنه یه وقت خواهر کنجکاو ویا هر کسه دیگه ایی که دوست ندارم به دلتنگی هام سرک بکشه  که خوده همین  هم میشه یکی از هزار تا دغدغه های زندگیم  که برای رعایت احتیاط باید سکوت کنم ما مگه یه آدم تنها چقدر تحمل می تونه داشته باشه ؟!

زمانی که نا خودآگاه  توی دنیای خودم غرق می شم گاهی احساس می کنم باید قلبم رو که از دهانم بیرون میاد رو توی دستام بگیرم و اونقدر فشارش بدم که از شدت فشار دو تا دستام  بترکه و از کار بیفته اما سوزش ناگهانی دیگر که از ناحیه سر دستانم رو سست وبی حرکت می کنه و توانایی هر حرکتی رو برای چند ثانیه از من می گیره .می خوام  داد بزنم و درخواست کمک کنم  اما صدا از گلو در نمیاد  کم کم شروع میکنم به دست و پا زدن و مثل مار به دور خودم می پیچم و آنقدر دست و پا می زنم که دیگه انرژی برای خودم نمیمونه و احساسه سرما می کنم مجبور به بغل گرفتن زانو هام میشم که این بار به  یه جوجه تغی  که خودش رو جمع کرده فرقینمی کنم و اگه در همون لحظه کسی به سراغ تنهایی ام بیاد نا خواسته تیغ هایم که در قالب گستاخی و... شکل گرفته جوابی میشه برای بر هم زدن تنهایی ها . و اگر کسی سراغی از من نگیره همان طور دست و پا می زنم و هیچ وقت نتونستم بفهمم که چه مدت زمانی طول میکشه  که راحت بشم اما می دونم وبه این درک رسیدم که اینقدر دست و پا می زنم که به کسی احتیاج پیدا میکنم که گره هایی و که به خودم بستم رو باز کنه اما هیچ کس نیست ...... 

سختیش اینه که باز من باید با من حرف بزنه و آسونیش اینه که خدا هست اما خدا آرامش معنوی و روانی ام رو به دستاش گرفته هیچ محبوبی بهتر از خودش نمی تونه روحم رو پرورش بده و به آرامش برسونه این من هستم که هیچ رمقی برای یاری به خدا ندارم و از این بابت  شرمنده اش میشم.

به قول اصفهانی که توی یکی از ترانه هاش گفته :

دیگه از خستگی هام خسته شدم، خسته شدم

دیگه از بستگی هام  بسته شدم، بسته شدم

.....................

باید اعتراف کنم جای زخم رو قلبم رو حس می کنم ( دستام توان نوشتن این جمله رو هم نداشت و چشمام هم طاقت نگه داشتن اشکهایی از درد رو تحمل نکرد )  و دردش رو به جون خریدم این زخم عمیق تر از اون چیزیه که نشون می ده واونایی که دیدن فقط تونستن سطحش رو که سعی کردم خودم مرهم بذارم و روش رو بپوشونمش رو دیدن اما این من هستم که دارم سوزشش رو تحمل می کنم ودردی که گفتنی نیست  حتی برای کسی که این زخم رو به قلبم هدیه داده کسی که یه زمانی  از تمامیه لحظاتم باخبر بود و با جون و دل از هر چیز و هر کس براش گفتم  و با جون و دل سرا پا گوش به فرمانش بودن .....  دردی که هر روز صبح  به سراغم اومده، گاهی به شکل دیدن خواب و رویا  خواب واستراحت و شب من رو هم  از من  میگیره واین میشه که شب و روزم رو از دست می دم به همین سادگی .

هر روز که چشمانم به دنیا دوباره باز می شه  دوست دارم زنگ تلفن به صدا در بیاد و صدای پشت گوشی به من و خوابم بخنده اما روزهای زیادی گذشته اند توی هیچ کدوم از ثانیه هایی که رد شدن این اتفاق نیافتاده چون اون چیزی که بر من گذشته اصلا خواب نبوده همشون کابوسی بود که توی واقعیت برام اتفاق افتاده سه ماه کابوس های متنوع و وحشت آفرین دیدن توانم را از من دزده است ............

من به مثال ماهی هستم که از تنگ آب گرفتنش و به اقیانوس انداختنش و شنا کردن در اقیانوس رو بلد نیست

آخه توی تنگ هر چی آب بود از همون اقیانوسه بود و ماهی هم فقط دور همون تنگ شنا کرده بود مسیرشم مشخص شده بود و اون رو حفظ کرده بود و .... حالا که افتاده توی اقیانوس گم شده و جز دور خودش چرخیدن کاره دیگه ایی بلد نیست... هر چی موج میاد تکونش می ده نمی دونه چی کار کنه شده یه موج سوار حرفه ایی حتی آروم ترین موجها هم اون رو تکون می دن

حالا اگه من باشم اون ماهی و اقیانوسه آب، هم باشه اقیانوسه محبته خدایی، من میشم ماهی که از تنگ محبت کوچیک درآوردن  و شنا کردن در اقیانوس محبت خدایی رو بلد نیست

صبح روز آدینه، اتاق تنهایی ها

بگذار گریه کنم .........نه برای تو........... برای عشقی که مرده است

بگذار گریه کنم .................نه برای تو...........برای صداقت که کمرنگ شده است

بگذار گریه کنم .................نه برای تو...........برای غمها که یکنواخت شده است

بگذار گریه کنم .................نه برای تو............برای آرزوها که از بین رفته اند

بگذار گریه کنم .................نه برای تو............برای محبت ها که ساکت شده اند

بگذار گریه کنم ..................نه برای تو...........برای آدمیان که بی تفاوت شده اند

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧ - mahsa

پیامک برا ی خدای بی کسی ها ....

پیامک های کوتاهی  که در لحظات آخر عمر بهار و شروع تابستان زمانی که  در رختخواب  زمانی که دسترسی به هیچ چیز نداشتم در نوت  گوشی خودم ذخیره کردم . و در تنهایی های شبانه ام وقتی که توی خونه ایی بودم که جای یه نفر( بابا بزرگ) خیلی خالی بود وزمانی که کسی جز تو خدای مهربونم نبود که  براش از حرفای  دلم حرف بزنم  واز خواسته هام بگم  این پیامک ها رو جدا از خواسته هایی که در طول روز ازت داشتم  فرستادم  و اینجا ثبتش می کنم تا موندگار بشن خدا ی مهربونم قصد جسارت ندارم  ونمی خوام بگم تو فراموش می کنی  اما من مطمئنم که خودم  یادم می ره  به همین  خاطراینجا برخی از اونها رو می نویسم.

 

***  چی می شد  همه حکمت های خدا رو مثل مرگ باور و قبول کرد.:(

*** ساعت و مکانه مرگه من کی و کجاست؟!

*** از خدا نباید قطع امید کرد ولی ای کاش می شد همه  ای کاش ها عمرشون  به پایان برسن  وبعد از اون زندگی آدم

*** اکنون لحظاته  سرشار از خاطراته آینده ام  در حاله سپری شدن است، همان طور که گذشته ام رو به خاطرات سپردم .

*** شباهته قصه زندگی همه مون با تفاوت های ظاهری که دارن  فرا تر از تصوراتمونه. فقط باید خیلی بازتر به مسئله نگاه کرد.

*** الان حسرتهام زیادن اما مهم ترینشون که با زندگی شخصیم هم رابطه مستقیم داره اینه که : ای کاش  یک جوری بشه که نبودن مهدی  رو مثل نبودن بابا بزرگ قبول کنم  یعنی امید واری های شیطانی و گاها" خواسته های بی منطق  کودک درونم خاموش بشن .

*** من خیلی بد شدم.

***  فکر می کردم  وبلاگ نویسی برام عادت ترک نکردنی شده و نگران از این بابت بودم که این مدت  دوری از وبلاگ نویسی  وفراهم نبودن شرایط . امشب خوشحالم  چون احساس می کنم عادت نبودن بلکه  دلتنگی و گاهی به خاطر فرار از تنهایی ها و بیکاری و ... است که مجبورم می کنن تا پناه ببرم به نوشتن .

*** ای خدا بازم دام بد میشم .بعضی موقع ها افسارم از دست خودم رها میشه  دوست  ندارم اینجوری بشه اما .....        15/4/87

*** خدا جونی خیلی دوست دارم  توی تنهایی هام باشم ( زندگی روز مره ام – عادی– ) آخه بودنت رو  بیشتر احساس می کنم .

*** این روزها چشمام  چیزایی رو می بینه  و دله بینوام  حس هایی رو تو خودش پنهون میکنه که نمی دونم  حسرت هستن یا این که حسادت ! یا .... تنها کاری هم که از من بر میاد اینه که اول به خودم دروغ بگم بعد که می بینم  بی فایده است و قطعا به جایی هم نمی رسه ، بگم  خدا خواسته پس بد نخواسته  آخرشم خودم رو سرزنش کنم که چرا اول نگفتم  تو خواستی؟

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ - mahsa

تفال حافظ .....

 ٧۴

یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

اگر چه از کوی وفا گشت  به  صد مرحله دور

دور باد آفت  دور فلک از جان وتنش

گر به سر منزل سلمی رسی ای باد صبا

چشم دارم که سلامی برسانی ز منش

به ادب نافه  گشایی کن از آن زلف سیاه

جای دلهای عزیز است به هم بر مزنش

گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد

محترم دار در آن طره ی عنبر شکنش

در مقامی  که به یاد لب او می نوشند

سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش

عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت

هر این آب خورد رخت به دریا فگنش

هر که ترسد زملال انده عشقش نه حلال

سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش

شعر  حافظ همه بیت الغزل معرفت است

آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧ - mahsa

دوستت دارم .... دوستت دارم .... دوستت دارم.... دوستت دارم...دوستت دارم....دوستت

سلام 

می دونی توی این لحظه که سپده ی صبح زده  نه می خوام چیزی رو بهم بدی  و  نه می خوام چیزی رو ازم بگیری نه اومدم که گله و شکایت کنم  ، حتی نیومدم که  ازت  تشکر کنم!!!  

اومدم فقط بهت بگم :

دوستت دارمقلب

چیه مگه عیبی داره ؟؟ چطور به عالم و آدم حتی به اونایی که باورش نمی کنن باید بگم اونوقت به تو که  به زبون نیاورده حرف رو قبول داری نگم ؟؟!! نه دیگه  اونقدرها هم بنده ی بدی نیستم چشمک  هستم؟؟!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧ - mahsa

منتظر پیامک خدا.....

هر روز شیطان لعنتی

 خط های ذهن مرا اشغال می کند

 هی با شماره های غلط

 زنگ می زند،‏

آن وقت من اشتباه می کنم و

 او با اشتباه های دلم حال می کند.

دیروز یک فرشته به من می گفت :

 تو گوشی دل خود را بد گذاشتی

آن وقت ها که خدا به تو می زد زنگ

 آخر چرا جواب ندادی

چرا بر نداشتی ؟!

 یادش به خیر آن روزها ی

مکالمه با خورشید

 که دفترچه های ذهن کوچک مرا

 سرشار خاطرهای ناب می کرد.

 امروز پاره است آن سیم ها که دلم را تا آسمان مخابره می کرد .

 با من تماس بگیر ،

خدایا حتی هزار بار

وقتی که نیستم

لطفا پیام خودت را

 روی پیام گیر دلم بگذار

رفیق ِ من سنگ ِصبور ِغمهام خدای من به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی فهم ِ چه حالی دارم چه دنیای ِ رو به زوالی دارم  

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧ - mahsa

یادم هست ...

یادم هست اگر خاطرم تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنم  لبخند ......

تو هم یادت هست اگر تنها شدم یادم کنی ؟؟؟

.........

هر کدوم این نقطه های  یه حرف از دلمه خودت کلیدش رو داری ونیازی به نوشتن نمی بینم (حالش رو ندارم )

خسته شدم این قدر که گفتم !! خسته نشدی اینقدر شنیدی؟!

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧ - mahsa

.....

سلام  عزیز من  خوبی خدای مهربونم ؟ !!

من که به لطف شما خوبم ، یعنی خیلی بهترم  شکر. راستی ممنوم به خاطر این همه توجه ات  این روزا سوال هایی توی ذهنم اومدن که تا الان جواب خیلی هاش رو می دونم  سوال هایی که شهامت پرسیدنش رو از هیچ کس نداشتم ( یه اعتراف : تنبلی هم کردم و دنبال خیلی هاش  که ساده گرفته بود مشون خودم نرفتم  ) ذهنم  از اون شلوغ پلو غی ها در اومده  کم کم داره هر چیزی جای خودش رو تقریبا پیدا می کنه؛ احساس، عشق ، عقل، فاصله و ندیدن و مشکلات و درگیری و اشک و بی قراری و کینه و نفرت و بی منطقی ، فهم، دوست داشتن، استرس و اظطراب و نگرانی و... و ... در حال جابه جا شدن هستن و یه خونه تکونی حسابی  و پر از گرد و خاک راه انداختن  که به لطف بودن ها و تنها نذاشتن های تو ؛ مونس تنهایی هام اونا هم می گذره من که تلخ ترین های عمرم رو تجربه کردم  و به این نتیجه رسیدم  با داشتن تو خیلی پوست کلفت می شم چشمک.  می دونم رفیق نیمه راه نیستی  اما  من  دوست دارم خودم ازت خواهش کنم و بگم بازم باهام  باش  تا آخر خط  زندگی ام  مخصوصا توی همه ی لحظه های خوشی زندگی  اون جاها اصلا  تنها م نذار توی لحظه های غم و غصه و ناراحتی که مطمئنا خودم می یام و در خونه ات رو  میزنم اما  از اون روی سکه هنوز به خودم  اعتماد ندارم پس همین الان توی این لحظه ایی که یه پام جا مونده توی غصه یه پام توی شادی  یعنی  تو این ثانیه ها یی که  هم لذت خوشی  با من آشناست و هم نا خوشی برات میگم با یه دنیا التماس  و خواهش هیچ جای زندگیم نذار حضورت کمرنگ بشه . هیچ جای  هیچ جای هیچ جا .........

می خوام امشب از تو با تموم وجود بخوام که بهم صبر بدی  البته این دفعه می خوام از طرف خیلی های دیگه از جمله بابا جونی خودم  از تو طلب صبر کنم آخه داره توی شرایطی  قرار می گیره که واقعا به تو نیاز داره  و از دست من و هیچ کس دیگه هم کاری بر نمیاد

یا رئوف و یا رحیم

 

 

* خدا رو دوست دارم چرا که می دونم  تنها کسی که من رو  به خاطر خودم دوست دارهقلب قلب، خداست خداست

 

** توی بغل خدا گریه کردن اینقدر خوبه لذتش با هیچ چیز قابل قیاس نیست   ....

*** من این روزا خدا رو با ذره ذره ی وجودم حس میکنم ... 

**** به دست آوردن  کنترل به  روی رفتار و کردار خودم رو ماندگارترین اثر  تغییرات زندگی ام می دونم  و امیدوارم که مداومت داشته باشه

***** از  عادت شدن رفتار هام باید دوری کنم نباید بذارم رو به اون سمت بیارم  ( تنهایی ؟؟؟؟ نه !!!!!!!!!!!  با خدا قلبقلبقلبقلبقلب)  

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ - mahsa

نیایش هفتم - صحیفه سجادیه

اى خداوندى که گره کارهاى فرو بسته به تو گشوده مى‏شود وسختیها به تو آسان مى‏گردد،اى خداوندى که از تو خواهند رهایى ازتنگناها را و یافتن آسودگى ٬ به قدرت تو دشوارى خوارمایه گردد و به‏لطف تو اسباب کارها ساخته آید.قضا به قدرت تو جارى است و هر چیزى‏بر وفق اراده تو پدید آمده است:به مشیت تو فرمانبر است و به گفتارآمرانه‏اش نیاز نیست،به اراده تو بازداشتنى است و به گفتاربازدارنده‏اش نیاز نیست. تویى آن که در مهمات بخوانند و در سختیها به او پناه جویند.  هیچ‏بلایى از سرما نرود جز آنکه تواش برانى و هیچ اندوهى از دل ما رخت‏نبندد مگر آنکه تواش از میان بردارى !

 

خدای من، من رو ببخش به گذشته ایی که تلخی و شیرینی اش با هم اجین  شده و هیچ کدوم از خاطرم نمی رودگریه.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧ - mahsa

شکرت خدای من ....

دلم گرفته. از همه کس و همه چیز.

بیشتر از همه از خودم .

هر چی سعی میکنم نمیتونم شاد باشم !!!!!!!!!!!!!!.......

خدا جون شکرت که عقل و دینم  دستام رو بستن

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧ - mahsa

دودلی .....

زندگی جریان داره  چه اون زمانی که می خواستم و چه حالا که اصلا دوست ندارم ثانیه ایی به جلو بره. باید یه راهی پیدا کنم  !!!!! اما چه راهی بهتره ؟؟

از دیروز   این جمله ها با من زندگی می کنه :

« خداوند عزوجل می فرماید : اگر بر بنده ی مومنم تنگ گیرم، غمگین شود، در صورتی که این تنگی  او را به من  نزدیک تر سازد . و اگر بر بنده ی مومنم وسعت دهم ،شادمان گردد، در صورتی که آن وسعت او را از من دورتر می کند . »

حالا  ازت چی بخوام ؟؟؟  ثابت شدن توی این روزا ؟؟؟؟ یا اندازه ایی وسعت  برای روی غلتک افتادن چرخه ی زندگی ام  ؟؟؟؟   توی یه دو راهی  عقل و عقل گیر کردم !!!!! هیچ کس جز تو نمی تونه کمکم کنه  کجایی ؟؟؟  باز چه کاری کردم که نمی بینمت؟؟!!!!

وقتی تو رو فریاد می زنم

                                         و می گم خدا ....

نیرویی توی درونم همچون برگشت صدا در کوهستان  به جنبش در می آد، و به من می گه  :

                               خودآ

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧ - mahsa

 

تمامش سر بالاییست!

این مسیری که برایت انتخاب شده دارد جانت را در می آورد، به هنّ و هن افتاده ای، مدتهاست... و عجیب امیدواری که شاید قله ای باشد تا بعد از آن سرازیر شوی. این هم فقط دلخوشیت می شود که نمیری!

لب که به شکایت باز کنی اشکهایت سرازیر می شوند پس سکوت می کنی و فقط روی همین یک قدم که دارد بالا می رود تا فرود آید و مطمئنی نیستی که فرود بیاید تمرکز می کنی و وقتی فرود آمد فقط برای اینکه لب به شکایت باز نکنی، دستهایت را به نشانه ی پیروزی بالا می بری و بدون اینکه برگردی سرت را می پیچانی به سمت عقب و اینهمه راهِ رفته را نگاه می کنی...

تو هنوز زنده ای!

سلام  قربونت برم خدا این رسمش نبودگریهگریهگریهگریهگریه

شکرت خدا  همین که نفس می کشم و.... شکر

پی نوشت : نویسنده پاراگراف اول  راحله خانم   هستش  اما با حال و روز من خیلی نزدیکی داشت گریه

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧ - mahsa

دل با خدا ....

چیزی ندارم که بگم

هنوز چشام بارونیه

بارونی لبخندِ تو

غُصه حالا زندونیه

چیزی ندارم که بگم

قصه های همیشگی

لک کرده احساس تنو

مشکل بی ستاره گی

بارون که نم نم می باره

انگار دلم امید داره

ابرای تیره هم میگن

دل ما هم تنگه آره

اما فردا نه پس فردا

آخرش آبیتر میشیم

تا دوباره جمع بشه باز

درد و گِله ما می باریم

می باریم اما چه آروم

تا گُلا ترسی نخورن

رشد بکنن تا آخرش

رنگهای تازه بیارن

بیارن تا دشتِ خــدا

فقط گِلی رنگ نباشه

صد رنگِ مستِ جورواجور

نور امیدُ بپاشه

بپاشه تا دلی اسیر

از توی غصه ها پاشه

پا بذاره رو فرش نور

واسه یه لحظه ما بشه

من تو امید و روشنی

قصه ی خوبِ این سفر

رفتنی که زندگیه

 وقتی بذاریم پشتِ سر

چیزی ندارم که بگم

وقتی دنیا اینجوریه

چقدر بزرگه بودنت

 قصه ی خوب اینطوریه

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧ - mahsa